تبليغاتX
پیش از طلوع

هر چی تو این دنیا  هست به یه دردی می خوره حتی این سنگ ریزه.

فکر کنم همه ی آدما تو یه دوره ای از زندگی شون خود جلسومینا هستند.شاید هم بازیگر به حدی رولش رو خوب بازی می کنه که ببیننده با او احساس همراهی و نزدیکی میکنه ، با خنده هاش می خندی وبا گریه هاش ، گریه میکنی .

بازیگر جلسومینا که همسر فیلینی کارگردان فیلمه با همون صورت پخمه ی کمبوزه ای ونگاه های کندش، برنده جایزه اسکار شده بوده.

تلاش جلسومینا ی ناتوان برای اینکه بفهمه به چه دردی می خوره و تو این دنیا چی کار داره وآیا به درد کسی هم می خوره،در ظاهر ساده اما پر از معناست . به نظرم یکی از قشنگ ترین قسمت های فیلم جایی بود که جلسومینا وزامپانو با گاری موتوری کنار ساحل می رن وجلسومینا از وابستگیش به زامپانو  میگه؛

خونه ی من کجاست ؟

یه وقتی آرزو داشتم برگردم خونه،

اما الان خونه ی خودمو  نزدیک تو می بینم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 0:39  توسط گلاره | 

دلم از مرگ بیزار است؛

که مرگ‌ اهرمن‌خو ،آدمی‌خوار است

ولی،آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است؛

ولی،آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛

فرو رفتن به کام مرگ شیرین  است

هما ن بایسته‌ی آزادگی این است.

 سیاوش کسرا یی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:29  توسط گلاره | 

دیشب خاطرات زندانی های سیاسی کشورمون رو می دیدم :بازجو ، شکنجه، ابزار شکنجه ،استفاده از هر نوع ابزار شکنجه برای رسیدن به مقصودی خاص! نمی تونستم ادامه بدم . می دونم شکنجه و زندان تاراج روح ، روان، جسم و زندگی آدماست. ومی دونم فکر کردن به رنج اونها ،اگر واقعا همدردی و همدلی کنی راحتت نمی زاره ،یا بیماری روان تنی میگیری یا یه آدم دردمند اجتمایی میشی ! به یاد این گفته ی سیمون وی، قدیس مسیحی می افتم  که: "آدمی با  افکندن خودش به درون شخصی که یک به یک شیئ محض تبدیل شده   انسانیت خودش را به او می بخشد."

متاسفانه نمی شه از خیلی چیزها آزادانه نوشت .حرف هایی که خوره ی روانت میشه . اما چیزی که همیشه بهم امید دوباره می‌ده این ترانه اس ‌‌که سال ها  از لبهای یه انقلابی رنج دیده شنیدم.

اما این روزها با تمام وجودم، با  خودم زمزمه اش می کنم.

می تونم بگم این ترانه از اون دسته از ترانه هاس که هر چی بیشتر از سرنوشتش و محتواش بدونی بهتر میتونی باهاش ارتباط برقرار کنی:

 

سراومد زمستون

شکفته بهارون

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

کوها  لاله زارن 

لاله ها بیدارن

کوها دارن گل گل گل آفتابو می کارن 

توی کوهستون دلش بیداره

کتاب وگل و گندم داره می آره

توی سینش جان جان جان

توی سینش جان جان جان

یه جنگل ستاره داره 

سراومد زمستون

 شکفته بهارون 

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون 

لبش خنده ی نور  دلش شعله ی شور

صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور

سراومد زمستون

شکفته بهارون

گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

نه خارم نه خاشاک 

زن  ومرد بی باک

من  آروم نگیرم

اگر هم بمیرم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:50  توسط گلاره | 

شنیدن سمفونی های موزارت ، وبه خصوص رکوئیم او احساس تازه ای به من می ده ، منوبا خودش می بره به آسمان شب ،به تولد یه حس تازه ، یه اتفاق نو،یه تحول بزرگ ،انگار باحرکت ها وچرخش های کیهان هماهنگ میشم.شنیدن آوازهای اپرایی، شاید برام مثل معلق بودن روی آب، کاش می تونستم احساسم رو بهتر به این گونه موسیقی ها بیان کنم.

فکر کنم اولین بار رکوئیم بود که منو تشویق کرد به طور یه کم جدی! نه خیلی جدی برم سراغ سلفژ وخواننده کر شدن . شاید اگر از ابتدا میدونستم یه موسیقی مذهبیه ،اینقدرتحت تاثیرش قرار نمی گرفتم ،همین دانش نداشتن به یه اثر هنری  واز روی تفسیر خاصی اونو درک نکردن ، منشا افرینش یه درک جدیده.

گاهی شنیدن یه ترانه به یه زبان نا آشنا ، تا وقتی ترجمه نشده ، شگفتی ها ی بیشتری داره.

کاش گوش جامعه مون بیشتر با این نوع موسیقی های عمیق وبا ریشه خو می گرفت .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 23:1  توسط گلاره | 
هرگز درمسیر پیموده شده گام برندارید زیرا این راه تنها به همان جایی می رسد که دیگران رسیده اند.  

گراهامبل     

روزی که شنیدم مایکل جکسن ازدنیا رفته.خیلی تعجب کردم.شاید چون جوان به نظر میرسید.اما بعد که طرفدارانشو رو دیدم که اشک میریختند وترانه ها شو می خوندن وبه یادش میرقصیدن وهمه شبکه های خبری حال وهوای هواداران سلطان پاپ رو نشون میداد . فکرکردم چطور یه خواننده انقدر محبوب میشه؟ گر چه من حس خاصی به او و اهنگ هاش نداشتم. وبیشتر با ابهام به او و زندگیش واتهامات وارد به او  نگاه میکردم  اما چیزی که منو به فکر برد گذشته از محبوبیت او .ابداع رقص خاصش.واهنگ های جازخاصش.و...بود.

رمز محبوبیت اون خاص بودن وخلاق بودنش بود. اون به اشیا ورخداد ها همون طور که دیگران نگاه میکردند  .نگاه نمیکرد .       

اشو:اگه انسان خلاق باشه حتی راه رفتنش هم خلاقه حتی بی عملی او .بودای نشسته زیر درخت که هیچ کاری نمی کرد<بی عملی> بزرگترین خالقیست که جهان به خودش دیده.                                                                                                            

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 15:29  توسط گلاره | 
         

شبهاکه به آسمان ساکت و پر ستاره نگاه می کنم دیگه برام مهم نیست کجای زمینم.انگار همه جا هستم ولی هیچ جا نیستم.دیگه آرزوهای روزانه ام همراهم نیست خودمم و خودم.خود مبهوتم . خود لذت بخشم.خود خوبم.به اسمان شب که نگاه میکنم .می بینم دردها ورنج هام انقدر ها هم بزرگ نیست در برابر وسعت اسمان.

از ۱۶ سالگی تا الان هر بار وسوسه میشم برم کلاس نجوم یا رشته ای مرتبط با ستاره ها و کیهان.اما اینم مثل هزار خواسته دیگه مکتوم می مونه......

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 19:43  توسط گلاره |